اسكندر بيگ تركمان
565
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
را بصيد عقاب مملكت خراسان در پرواز آورده بودند التفاتى چنان بسخنان پست همتان خطا انديش نميفرمودند بالجمله چند روز كه سراپرده و بارگاه باوج مهر و ماه برافراشته بودند متوجه نظام و نسق استر آباد شدند و چون حكومت مازندران بفرهاد خان تعلق داشت به جهت قرب جوار استرآباد را نيز علاوهء مازندران نموده بمومى اليه تفويض فرمودند و احكام استمالت باسم اهالى و اعيان و سر - كردههاى سياه پوشان استرآباد كه هر يك ببلوكى از بلوكات رقم اختصاص كشيده بخودسرى بر آمده بودند در قلم آورده فرستادند و فرهاد خان قرامان بيك نامى از اقوام خود را بداروغگى نصب نموده با سيصد نفر از قرامانلو و غيره فرستاد سرداران سياه پوش استرآباد چون به يكديگر خصومت داشتند و اردوى همايون با عساكر قزلباش بدولت و اقبال در بسطام نزول اجلال داشت جز اطاعت و انقياد چارهء نيافته تمكين داروغهء مذكور كردند . در خلال اين احوال يوسف قوش بيگى نامى بنوعى كه در فوق ايمائى شده از يتيم سلطان كه هنوز رتبهء خانى نيافته بود و عبدالمؤمن خان در حيات بود برسم رسالت رسيد . خلاصه پيغام آنكه اين دولتخواه برادران كه تربيت يافته و پروردهء دولت عبدالله خان بوديم بمحض رضا جوئى او از موافقت پسرش سرباز زده با او اتفاق نداشتيم و او بدين جهت كينهء ما در دل گرفته اظهار عداوت كرد حالا كه در سلطنت استقلال يافته با جمعى كه در زمان پدر با او متفق نبودهاند در مقام انتقام است در اين صورت بنده بجز از آستان ملايك آشيان پناهى ندارم و هر گاه آفتاب موكب همايون پرتو وصول بخراسان اندازد در سلك هواخواهان درآمده غاشيه اطاعت و بندگى بر دوش ميگيرم حضرت اعلى از اين خبر مسرور گشته بهرات رفته همراه يوسف قوش بيگى نزد مشار اليه فرستاده چند رأس اسب تازى نژاد و تحف و هداياى لايقه به جهت او ارسال داشتند . القصه در چمن بسطام بعد از اجتماع عساكر ظفر فرجام سلطنت پناه حاجى محمد خانرا از راه استرآباد بجانب خوارزم روانه فرموده بقبايل يقه تركمانان صاين [ 389 ] خانى كه قديما تابع امر و نهى سلاطين خوارزم و در كنار رود گرگان و اترك اقامت دارند مناشير استمالت فرستاده باطاعت و انقياد و مرافقت حاجى محمد خان ترغيب فرمودند و مشار اليه برندق سلطان والغ ميرزاى پسرزادههاى خود را در ملازمت اشرف گذاشت كه هميشه ملازم ركاب اقدس باشند و خود با عرب محمد سلطان پسر بزرگتر و ساير فرزندان روان گشت و حضرت اعلى بفيروزى و اقبال از بسطام كوچ فرموده از راه جاجرم روانه شدند و فرهاد خان و ذوالفقار خان بيگلر بيگى آذربايجان و بعضى امراء كه عدد لشكريان ايشان بده هزار ميرسيد چرخچى و مقدمة الجيش فرموده يك منزل پيشتر فرستادند . در خلال اين احوال بخاطر انور خطور نمود كه يكى از ملازمان جان نثار ركاب اقدس را برسم رسالت نزد عبدالمؤمن خان فرستاده كتابى مشتمل بر نصايح مشفقانه و سخنان دلپذير پادشاهانه و وعد و وعيد به او قلمى نمايند و روح الله بيك يساول صحبت ذوالقدر متقبل اين خدمت شده مكتوب مذكور در قلم آمد . مكتوب شاه عباس بعبد المؤمن خان خلاصه مضمون آنكه چند سال است كه او بعزم ملك ستانى همه ساله به طرف خراسان نهضت مينمايد و به جهت آنكه ما را در عراق و دار المرز بعضى گرفتارىها بود او در هنگام فرصت مشهد مقدس و بعضى از محال خراسان را متصرف شده در تسخير ساير محال تك و دو مينمود و هر مرتبه